447

از طرف خونواده ی دومادمون یه خواستگار برام اومد ، ظاهرا پسر خوبی بود ولی منکه اخلاقش رو نمی دونستم چیه برا همین فرصت خواستم که بیشتر همو بشناسیم. چند ماهی با اطلاع خونواده با این آقا صحبت کردم و در اولین جلسه ی حضوری بهشون گفتن که سال91 به سرطان پستان مبتلا شدم چند صباحی تحت درمان بودم شیمی درمانی اینا شدم و . . . بقیه ی ماجراها . برخورد خودش و خونواده اش خداییش خیلی منطقی بود و به هیچ وجه با این موضوع مشکلی نداشتن چقدر خوشحال و شاکر بودم . . . ظاهرا همه چی اوکی و میزون بود فقط یه چیزی من و خونواده مو دل نگرون می کرد اینکه مادر این آقا شدیدا اصرار داشتن که هر چه زودتر مراسم خواستگاری و عقدکنان برگزار بشه! داداشم به شک افتاد گفت بانو فکر می کنم یه جای کار می لنگه کاش بیشتر در موردش تحقیق کنیم . عاقا چشتون روز بد نبینه همکاراش یه چیزایی به ما گفتن که بنده تا مرز سکته پیش رفتم باورم نمیشد که یه مرد بتونه تا این حد دروغگو و بد ذات باشه . . . 

خدارو هزار مرتبه شکر خطر از بیخ گوشم رد شد خدا مادرشو خیر بده با اصرارهاش مارو تحریک به تحقیق بیشتر کرد 😁

 

 

446

 

دیر فهمیدم که : مسول طرز فکر آدمها نیستم !

تازگی ها در برابر بی مهری آدم ها هیچ نمی گویم !سکوت و سکوت و سکوت ..
انگار که لال شده باشم ؛ شاید هم کور و کر ! دیگر نه انرژی توضیح دادن دارم و نه حتی حوصله اش را ..می دانی ؟ دیر .. دریافتم که مسئول طرز فکر آدم ها نیستم ..
بگذار هرکه هرچه خواست بگوید ! چه اهمیتی دارد ؟
من در لاک خود راحت ترم .. آن جا می شود آرام و بی دغدغه زندگی کرد

445

درود بی پایان بر همه ی همراهان و دوستان نازنین   

این روزا کمتر اینجا میام  دوستانی که لطف کردن جویای احوال بنده بودن خدارو شکر سرحال و خوبم :)  

به همه ی سوالات جواب خواهم داد البته اینو بگم به پیام های خصوصی جواب  نمیدم ، دوستانی که معذبن با اسم مستعار سوالشونو بپرسن