447
از طرف خونواده ی دومادمون یه خواستگار برام اومد ، ظاهرا پسر خوبی بود ولی منکه اخلاقش رو نمی دونستم چیه برا همین فرصت خواستم که بیشتر همو بشناسیم. چند ماهی با اطلاع خونواده با این آقا صحبت کردم و در اولین جلسه ی حضوری بهشون گفتن که سال91 به سرطان پستان مبتلا شدم چند صباحی تحت درمان بودم شیمی درمانی اینا شدم و . . . بقیه ی ماجراها . برخورد خودش و خونواده اش خداییش خیلی منطقی بود و به هیچ وجه با این موضوع مشکلی نداشتن چقدر خوشحال و شاکر بودم . . . ظاهرا همه چی اوکی و میزون بود فقط یه چیزی من و خونواده مو دل نگرون می کرد اینکه مادر این آقا شدیدا اصرار داشتن که هر چه زودتر مراسم خواستگاری و عقدکنان برگزار بشه! داداشم به شک افتاد گفت بانو فکر می کنم یه جای کار می لنگه کاش بیشتر در موردش تحقیق کنیم . عاقا چشتون روز بد نبینه همکاراش یه چیزایی به ما گفتن که بنده تا مرز سکته پیش رفتم باورم نمیشد که یه مرد بتونه تا این حد دروغگو و بد ذات باشه . . .
خدارو هزار مرتبه شکر خطر از بیخ گوشم رد شد خدا مادرشو خیر بده با اصرارهاش مارو تحریک به تحقیق بیشتر کرد 😁
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۳ تیر ۱۳۹۵ ساعت 18:45 توسط بانو
از پست 461 ، تاریخ 25 آذر ماه نود و پنج در مورد ابتلای مجددم به سرطان پستان دست به قلم شدم!