۷۲۶
کلا من کاری به کارش نداشتم ولی دیدم خیلی پریشونه ! همه ش برگه نوبتشو نگاه می کردو یه نیم نگاهی ام به مانیتور شماره ها مینداخت... نمی دونم چرا ولی خیلی دلم براش سوخت :( سرو وضع بچه هاش خیلی داغون بود ... توو فکر لباس گرم های نداشته شون بودم که برگشت گفت خانم عذر می خوام شماره ی منو نخوندن؟!
گفتم خب برگه تو ببین با شماره ی رو مانیتور تطبیق بده !
در کمال ناامیدی گفت : من بی سوادم !!!!!
من باورم نمیشد :( ینی اصلا برام قابل هضم نبود
_ جدی جدی سواد نداری؟؟؟؟؟
نه !
_ باشه برگه توو ببینم ، ۱۶۰ نفر جلوتن حالا حالاها باس بشینی :(
دستت درد نکنه فقط اسم عدد رو بگو که صدا کردن متوجه بشم
_ ۲۶۹ :(
.... عاقا دلم طاقت نیاورد ازش پرسیدم چرا سواد نداره؟ گفت هیچوقت مدرسه نرفته چه وقتی خونه ی بابای لعنتیش بوده و چه وقتیکه ۱۴ سالگی شوهرش دادن!
اون دوتا بچه م برا خودش بودن!!! تازه یکی دیگه م حامله بود. گفت شوهرش پسر خواسته ! بهش گفته اگه سومی دختر باشه طلاقش میده سه تا دخترارم بهش میده! بنده خدا رنگش مثل گچ سفید بود اومده بود سنوگرافی که جنسیت بچه ش معلوم شه و در واقع سرنوشتش!!!!!
تند تند با لهجه ی شیرینش از بدی های شوهرش می گفت .... ولی من دیگه چیزی نمی شنیدم .... نوبتم رسید پا شدم و ازش دور شدم... حتی نتونستم نگاش کنم حالم گرفته شد ...
از پست 461 ، تاریخ 25 آذر ماه نود و پنج در مورد ابتلای مجددم به سرطان پستان دست به قلم شدم!