این روزها کمی زندگیم کند شده . . . دم غروب خیلی حس تنهایی بهم دس داد پوستیژمو گذاشتمُ پالتومو پوشیدم  زدم بیرون گوشیمم نبردم که کسی ردمو نگیره . نیاز داشتم به یه خلوت ناب رفتم بوستان نزدیک خونه مون  هوا خیلی سرد بود  دوس داشتم رو چمنا دراز بکشم و هوای آلوده ی تهرانو تا ته ششم نفس بکشم دقیقا ۶بار بوستان دور زدم خواستم هفتمی شم برم که حس کردم داره خیلی دیر میشه بدو بدو رفتم خونه ولی لحظات خوبی در انتظارم نبود دعوام کردن . . .