170 نامه ایی به شمــــــــــــا عزیزان
نامه ی خواهر بانو به شما عزیزان...
هر چه هست دوستتان می دارم!
دوستتان دارم چون بانو را دوست دارید.
دوستتان دارم چون به بانو مهر می ورزید.
دوستتان دارم چون آدم های نازنینی هستید.
بانو چنان با شور و اشتیاق در مورد شما حرف می زند که گویی سال هاست شما را می شناسد آری شما اکنون بخشی از زندگی ما شده اید! آری شما، شماهایی که تا به حال ندیده ایم شماهایی که پر از عاطفه اید شماهایی که آدم با دیدن مهرتان می فهمد انسانیت هنوز زنده است شماهایی که ... هم اکنون بخشی از.... نه نه ...! بگذارید بگویم بخش مهمی از زندگی ما شده اید.
نمی دانم هر چه هست از مهرتان بوی صداقت می آید صداقتی استوار، اصیل و پاینده. هر چه هست دوستتان می دارم تک تک شماها را. نمی دانید که چقدر تک تک جملات شما برای ما ارزشمند است نمی دانید در کنار ما بودن حتی تو این فضای مجازی چقدر به ما دلخوشی و دلگرمی می دهد. ممنون از بودنتان و ممنون از اینکه هستید و می خواهید با ما بمانید. شاید باورتان نشود ولی من نیز به شما فکر می کنم دوست دارم به آرزوهایتان برسید به تمام آرزوهایی که در سر می پرورانید.
دوستان بگذارید یک خاطره از بچگیهامون تعریف کنم تا ببینید این خانم بانو چقدر شیطون و کلک
تشریف داشتند. دو دختر بچه ای که از صبح تا شب و از شب تا صبح با هم بودیم خوشحال بودیم و خندان. نقشه می کشیدیم ساعت ها بازی می کردیم خودمونو جای شخصیت اصلی فیلم ها می ذاشتیم... تا اینکه شب ها موقع خواب من و بانو هر کدوم یه قصه واسه هم تعریف می کردیم و طرف مقابل هم حتما باید گوش می داد و نمی خوابید. بانو که از من بزرگتر بود می گفت باید من اول قصه مو تعریف کنم بعد تو. آقا من هم چاره ای نداشتم قبول می کردم و سراپا قصه شو گوش می دادم. بعد نوبت من که می رسید اون پلکشو می بست ولی مدام می گفت من بیدارم یه وقت فک نکنی خوابم. منم می گفتم باشه قصه می گفتم و خیال بافی می کردم غرق تو قصه می شدم تا اینکه آبجی رو می دیدم تو خوابه عمیق!
تکونش می دادم بلند شوووووو قصه ی من تموم نشده ... و اینگونه هر شب این قصه تکرار می شد. یادش به خیر...
دلم اون شبارو خواست ...![]()
به سلامتی تا اواسط تابستون به دوران پایانی درمان بانو نزدیک می شیم و از این بابت خیلی خوشحالیم. دورانی که با تمام سختی هاش طی شد. دورانی که شماها را یافتیم آدم های نازنینی که به ما انرژی و روحیه دادند... آری هر کجای این کره ی خاکی و هر کسی که هستید دوستتان می دارم.
می دونم طولانی شد و خسته شدید ولی می خوام این شعر نزار قبانی (شاعر معروف و محبوب عرب) را که یکی از عاشقانه های منه و بارها خوندم و می خونمش رو تقدیم کنم به خواهر گلم و شماهای نازنین . این متن ارزش یه بار خوندنو داره پس از دستش ندید ...
بانویم!
تو مهمترین زنِ تاریخم بودی
پیش از آنکه سال تمام شود
اکنون تو مهمترین زن هستی
در آغازِ اینسال...
تو زنی هستی که بهشمارِ ساعت و روز نمیآید
زنی برساخته از میوهی شعر
و از زرِ رویا...
زنی که خانه در تنم دارد
از میلیونها سال قبل
بانویم!
ای برتافته از پنبه و ابر
ای بارانِ یاقوت
ای رودِ سرود
ای بیشهزارِ مرمر
ای که در آبهایِ دل چو ماهی شناوری
و لانه میکنی در چشم، چون فوجِ کبوتر
چیزی در عاطفهام دیگرگون نمیشود
و در احساسم
در وجدانم و ایمانم
که بر دینِ اسلام خواهم ماند
بانویم!
درگیرِ آهنگِ زمان مباش و نامِ سالیان
تو زنی هستی... که همیشه زن میماند
دوستت خواهم داشت
در آغازِ قرنِ بیست و یکم
و در آغازِ قرنِ بیست و پنجم
و در آغازِ قرنِ بیست و ششم
و دوستت خواهم داشت
آنهنگام که آبها میخشکند
و آنگاه که بیشهها میسوزند
بانویم!
تو خلاصهی تمامِ شعرهایی
و گلِ سرخی برای تمامِ آزادیها
کافیست که اسمت را زمزمه کنم
تا پادشاهِ شعر شوم
و فرمانروایِ واژهها
کافیست زنی چون تو عاشقم شود
تا به کتابهایِ تاریخ پابگذارد
و پرچمها برایش برافرازند
بانویم!
نگران مباش، چون پرنده بهوقتِ عید
چیزی در من دگرگون نمیشود
رودِ عشقورزی از رفتن بازنمیایستد
دل از تپیدن نمیماند
پرندهی شعر از پریدن نمیافتد
آنگاه که عشقی بزرگ در میان است
و معشوق چون ماه...
این عشق چهره نمیگرداند
به کیسهی کاهی که طعمهی آتش میشود
بانویم!
چیزی اینجا نیست که چشمانم را پُرکند
نه نورها
نه آذینها
و نه نغمههای عید
نه درخت کریسمس
خیابان برایم بیمعنیست
میخانه بیمفهوم است
هیچ کلامی معنا ندارد
که بر کارتِ تبریک نوشته شود
بانویم!
چیزی جز صدایت بهیاد نمیآورم
آنگاه که ناقوسهای یکشنبه مینوازند
چیزی جز عطرت بهیاد نمیآورم
هنگامی که بر برگهای گیاهان میخوابم
چیزی جز چهرهات بهیاد نمیآورم
وقتی که برف برفراز لباسهایم آواز میخواند
شادمانیام این است بانویم
که چون گنجشکی ترسان
میان باغهای مژگانت کِزکنم
از این به شوق میآیم
که قلمی به من هدیه کنی
تا بغلش کنم
و چون کودکان، خوشبخت بهخواب روم
بانوی من!
چه خوشبختم در تبعید
آبِ شعر را تقطیر میکنم
و از شرابِ راهبان مینوشم
چه پُرتوانم
آنگاه که همراه میشوم
با آزادی و انسان
بانویم!
چقدر آرزو میکنم که در دورهی روشنگری دوستت بدارم
و در عصرِ تصویر
در دوران پیشگامان
چقدر میخواهم که روزی ببینمت
در فلورانس
یا قرطبه
در کوفه
یا حلب
یا خانهای در دهاتِ شام
بانویم!
چقدر میخواهم سفر کنم
به سرزمینی که گیتار بر آن حاکم است
و عشق را سدی نیست
و آرزو را مرزی
بانویم!
به آینده مشغول مشو
که اندوهم افزون میشود
و سنگینتر از پیش
تو زنی هستی که تکرار نمیشود... در تاریخِ گلِ سرخ
و درتاریخِ شعر
و در حافظهی زنبق و ریحان
بانوی جهان!
در روزهای آینده جز در کارِ عشقِ تو نیستم
تو زنِ نخستینم
مادرِ نخستینم
زهدانِ نخستینم
شورِ نخستینم
شهوتِ نخستینم
و حلقهی نجاتِ منی بهوقتِ توفان...
بانویم!
ای بانوی نخستینِ شعرم!
دستِ راستت را به من ببخش تا در آن پنهان شوم
و دستِ چپت را به من بده
تا در آن خانه کنم
کلامی عاشقانه بگو
تا عیدها آغاز شوند
"میم" اردیبهشت ماه ۹۲
از پست 461 ، تاریخ 25 آذر ماه نود و پنج در مورد ابتلای مجددم به سرطان پستان دست به قلم شدم!