. . . ادامه ی پست قبل!

میرم سر اصل مطلب:

ببینید مادرم ... مادرمه و هر چی بگه چش بسته قبولش می کنم راستش همه می دونید من پدر ندارم یه لحظه تو مخیله م فکر می کنم که خدایی نکرده مامانمو از دست بدم دنیا واسم تموم میشه. درد بی پدری ۱۱ ساله تمامه رو سرمون سنگینی می کنه نمی خوام با جنگ های روانی مادرمو اذیت کنم بالاخره تاثیر داره حرص می خوره و پیر میشه . اینکه با دیدگاه مادرم هماهنگ شدم دلایلی داشتم :

* زن داییم پشت خط تلفن با مامان : وای دیدی عروس اقدس خانم ام اس داره هفته ی پیش خونه شون بودیم فکر می کنم برخوردشون یه جوری بود احتمال زیاد طلاقش میدن!

* زن عموم .... : آخی دختر طلعت جون سرطان سینه داره به خدا رو دستش می مونه بیچاره خوشگلم نیست هیچی مریضم هست دلم براش می سوزه!

* یه بارم خواهر زاده ی عروس مون که یه بچه ی یک ساله اس گذاشته بودنش پیش زن داداشم تا مادرش بیاد دنبالش منم خونه ی داداشم بودم خب چون بچهه کوچیک بود منم کلاه گیس نذاشتم نمی دونید چه برخوردی با من شد ووووووووووای برو کلاه گیس بذار بچه زهره ترک شد ! ببینید تک تک این برخوردا تو اعماق ذهنم می مونه باور کنید خود سرطان اینقد برام دردناک نبوده!

.

همه مون دوروبرمون از این برخودا اینقد دیدیم که لزومی نداره فکر کنم زیاد در موردش بحث کنم. ما هیشکدوم از این جنگ های روانی یو نداشتیم. به قول یکی از دوستان زن عموی من مثلا چه مشاوره ایی می تونه به من بده؟ هیچی جز حرص دادن مامان هیچ پیامدی نداشت. نمی خوام اینو بگم که ما خوب کاری کردیم مخفی کاری کردیم واقعیتش یه خورده سخت بود ولی مامان برا اینکه به من بد نگذره یه تعطیلی کوچیک پیش می یومد بساط جم می کرد می رفتیم مسافرت یا بی خودو بی جهت تو خونه جشن می گرفتیم تازه کیکم می گرفتیم خب من اگه می خوام متفاوت باشم به نظرم این حقو ندارم که با مادرم جدال کنم اگه خیلی زرنگم واسه بچه های خودم متفاوت باشم ( یعنی میشه منم یه روز بچه دار شم؟ ...) 

 

مامان ستایش گفت : "می دونی بانو جان گاهی برخوردهای دیگران باعث میشه با خودم بگم کاش به اینا نمی گفتم یادم میاد یکبار یکی از اشنایان دور اومده بود خونمون عیادت دخترم همین که از در وارد شد من رو بغل کرد و زد زیر گریه انگار دور از جون اومده بود مراسم ختم دخترم !!!!!! "

بنده هم دقیقا این برخوردو تجربه کردم البته از طرف خواهر خودم . منو بغل کرده بود و گریه می کرد منم سرمو گذاشته بودم رو شونه اش و می خندیدم شونه هام تکون می خورد فک می کرد دارم گریه می کنم تا قهقه ی منو شنید سریع رفت عقب منو نیگا کرد دوباره شروع کرد به زاری وااااای مامان بانو دیونه م شده!

پرتگاه گفت: "اگر قصد داری توی مستند باشی اول سلامتیت بعد حریم شخصیت باید حفظ بشه و اگاهی مردم در درجه سوم قرار داره."

بله این جمله ایده ی جالبی به من داد. ممنون

غزل گفت:  اگه یه روزی بتونم انقدر محکم و قوی باشم که در مقابل حرف و حدیث دیگران و گریه و زاری هاشون مقاومت نشون بدم هیچوقت پنهان کاری نمی کنم اما از اونجایی که احتمال میدم رفتاراشون باعث سست شدن اعتماد به نفس و روحیه ام میشه اره خب واقعا پنهان کاری رو ترجیح میدم چون آرامش و روحیه خودم اون موقع خیلی برام ارزشمندتر از احادیث دیگرانه یعنی دیگه حداقل میدونم با خودم چند چندم یه تصمیم میگیرم وراهمو ادامه میدم نه که هر روز یه خاله قزی پیدا شه و با حرفاش انرژیمو ازم بگیره"

ببینید دقیقا این مبحث تو ذهنم بود من شهریور ۹۱ اینقد قوی نبودم که با تمامی ناملایمات مقابله کنم دوستان من تمامی انرژی مو صرف هماهنگ شدن یا به قولی مبارزه با خود سرطان کردم و تمامی خاله قزی ها رو شیفت دیلیت کردم. ببینید بازم میگم من واسه تفکرات مادرم خیلی احترام قائلم،  نمیشه و نمی تونم باهاش مقابله کنم تکرار می کنم اگه می خوام متفاوت باشم تو زندگی خودم این تفاوت رو به وجود بیارم من بچه ی مامانمم و اون این حقو داره در مورد زندگی بچه ش حداقل یه تصمیمی بگیره. تو کامنتاهم گفتم : بنده با هر کسی بخوام ازدواج کنم بایـــــــــــد از گذشته ی من مطلع بشه و با آگاهی کامل وارد زندگی من بشه چون زندگی ای که بیس و بنیانش با دروغ باشه آخرش معلومه چی میشه.

خب این پست به معنای این نیست که بنده نخوام با خانم "میم" همکاری نکنم بلکه این فرصت رو بزرگترین شانس زندگیم می دونم البته البته با مصلحت و شروط مـــــــاه مامان  

+ امروز صبح تمامی کامنتارو پیرینت گرفتم و دارم می خونمشون.

+ واقعا از همه تون ممنونم به خاطر انرژی و وقتی که صرف نوشتن کامنتا کردین.

+ همین دیگه ... خدا قوت !