امروز ۱۹ شهریور ۹۲ دیقا پارسال این روز و این ساعت یک تیم پاتولوژی ۷ نفره که خودشون داشتن از استرس وا می رفتن بهم گفتن سرطان سینه دارم!  وقتی بهم گفتن یه لبخند زدم ... خیلی خونسرد بودم همین رفتارم خیلی کمکم کرد که این روزهای سخت رو پشت سر بذارم... تنها چیزی که به دکتر گفتم این بود که آیا من با این بیماریم می میرم یا نه؟ دکتر خیلی منطقی روند درمان مو رو وایت برد برام توضیح داد ولی مستقیما و واضح بهم نگفت که خوب میشم یا نمیشم یا اینکه زنده می مونم یا می میرم! فقط خیلی رسمی و خشک مراحل رو شرح می داد... جراحی مجدد... شیمی درمانی... رادیوتراپی... هورمون درمانی... تارگت تراپی ( که بنده نداشتمش) و چکاب های ماهیانه و سالیانه تا آخر عمرم!

هیچوقت فکر نکردم چطور بمیرم بهتره ولی اینو می دونم دوس ندارم با سرطان بمیرم فک می کنم خیلی دردناکه...

سرطان خدانگهدارت نباشه ... سپردمت به زباله دان تاریخ دیگه نمی ذارم سراغم بیای بهت اجازه نمیدم دوست ناخونده...