296
ساعت ۵ تا ۷ استخر بودم کشتم خودمو تقریبا ۲۰۰۰ متری شنا کردم فکر می کردم به خاطری سردی هوا خلوت باشه اوه اوه مگه می شد یه عرض شنا کنی به یکی نخوری :| غلغله بود.
+ یه خاطره باحال از پارسال این موقعا :
مستحضر هستید که ما کلا دست به مسافرت مون خیلی خوبه! نوشهر بودیم که داداشم و دومادمون از ماشین پیاده شدن که خستگی در کنن و چایی چیزی بخورن . منو زن داداشم تو ماشین موندیم . داداشم اینارو از دور می دیدم که تو سرما چایی می خوردن و مارو نگاه می کنن . طی سفر بنده کلا (بدون مو) . . . بدون کلاه گیس . . . بدون روسری . . . بدون کلاه . . . خلاصه بدون هرگونه پوششی
با یه تی شرت مشکی پسرونه بودم یادش به خیر کله م چه هوایی می خورد
جونم برادون بگه گرم صحبت بودیم که با صدای قهقهه ی داداشم اینا با تعجب به هم نگاه کردیم ! چی می تونه اینارو این شکلی بخندونه ؟؟؟؟ واقعا برامون جای سوال بود خیلی مشتاق بودیم هر چه زودتر بدونیم چه اتفاقی افتاده که اینا از خنده ریسه میرن :| ینی اگه تو اون شرایط من از فضولی نمرده باشم عمرا دیگه بمیرم ![]()
بعد چن دیقه اومدن سمت ماشینا داداشم دهنش پر خوراکی بود قورت داد بعد گفت بانووووووو حدس بزن آقاهه چی گفت؟؟؟؟؟؟ با اینکه از "فضول درد" داشتم می مردم با خونسردی گفتم : چی گفت ؟
- حدس بزن جون من
- خو هیچی به ذهنمون نمیاد بگو دیگه لووووس ....
- آقاهه برگشته به من میگه چرا پدر خانمتو نمیاری یه چایی بخوره ؟؟؟؟ !!!!
عاقا سوژه شدم در حد لالیگا.
عاقا اینا هعی منو دست مینداختن . . .منم از لج شون هر جا می رفتیم با همین تیپ پسرونه ام( پیرمردونه ام) البته اگه بشه اسمشو گذاشت پسرونه ظاهر می شدم از رستوران بگیر تا لب دریا و تو لابی هتل!!! جالب بود هیچکسم بهم گیر نمی داد
+ فک می کردم شبیه پسرا باشم نه پیرمردا
از پست 461 ، تاریخ 25 آذر ماه نود و پنج در مورد ابتلای مجددم به سرطان پستان دست به قلم شدم!