این روزا مادرم خیلی غمگینه ... می دونم همش به خاطر شرایط منه خیلی سعی می کنم شاد باشم تا یه ذره از غم و غصه اش کم کنم ولی هیچ تغییری حس نمی کنم ... صبح که بیدار شدم رفتم تو پذیرایی دیدم مامان تنها رو مبل نشسته . غم بزرگی تو چشاش بود دووم نیاوردم رفتم جلو ازش پرسیدم مامانی جونم چی شده؟هیچی نگفت جلوی مبل نشستم و دستاشو گرفتم بوسشون کردم ... یه لحظه حس کردم دستم خیس شدم خدای من مامان گریه می کرد ( مامان در بدترین شرایط سعی می کنه گریه نکنه پس حتما خیلی بهش فشار اومده که ...) منم بغضم ترکید ... هیچ کدوم مون چیزی نمی گفتیم فقط گریه می کردیم ... سرمو بلند کردم به چشاش نیگاه کردم بهش گفتم مامان من ازت عذر می خوام که این چند سال همش عذابت دادم کااااااااش منو به دنیا نمیاوردی کاش من اصن متولد نمی شدم ... دستشو گذاشت رو دهنم پیشونی مو بوسید و گفت :دخترم تورو با تمام دنیا عوض نمی کنم ....