515
ساعت ملاقات بود چنتا خانوم شیک پوش جوان وارد اتاق ما شدند و با لهجه ی شیرین ترکی شروع کردن به قربون صدقه ی عمه خانوم، که یه خانوم 128 کیلویی هستش!!!
بعد یه ربع دیدم منو نگاه می کنند و لبخند می زنند . . . خب من ترکی اصن متوجه نمیشم ، ینی اصلا بلد نیستم!
نگاشون یه جوری بود!!!
حس ترحم رو کامل میشد فهمید!
. . . هیچ فکر نمی کردم در برابر یه نگاه اینقد بهم بریزم ! بعضی وقتا واقعا بچه میشم ، دست خودمم نیست !
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۷ بهمن ۱۳۹۵ ساعت 16:56 توسط بانو
از پست 461 ، تاریخ 25 آذر ماه نود و پنج در مورد ابتلای مجددم به سرطان پستان دست به قلم شدم!