من نه با بیماری ... نه تصادف ... نه غرق شدن ... و نه زلزله ... می میرم ! 

بلکه یه روزی سرانجام نوستالژی به یک سری خاطرات لامصب منو از پا در میارن ... 

چند وقت پیش آبجی کوچیکه گفت : بانو راستی چند سال پیش یه وبلاگی داشتی هنوز مونده?? 

اسم وبلاگ یادم بود سرچش کردم آخرین پستم شهریور 91!!!! خواستم برم توو پنلش ولی رمزش یادم نبود چن بار ترای کردم تا بالاخره گرفت و پرت شدم توی دریایی از خاطرات . . . کاش میشد آدرسشو بذارم ( اونجا من هویت واقعی داشتم با اسم خودم ! شغلم! همکارام! هم کلاسیام! خواهر زاده و برادر زاده هام و... خیلی چیزای دیگه هیییییی خدااااا ) 

البته سوتفاهم نشه :) اینجا من مجبورم بانو باشم بانویی که یک بار سرطان رو شکست داد و یکبار دیگه ام می خواد شکستش بده ! 

اینجا خونه ی دوم من شد بعضی وقتا فلش بک میدم و میرم بعضی از خاطرات مثلا سال 91_92 رو می خونم انگار ده ساله باهاتونم ! 

نمی دونم یه روزی برسه آدرس اینجارو گم کنم !