648
نامه شماره 2 خواهر بانو به شما خوبان
سلام به همراهان همیشگی و عزیز
نمی دونم خاطرتون هست تو اردیبهشت 92 یه نامه نوشتم برای شما و بانو. پست شماره 170.
الان هم که جلسه آخر تزریق بانو رو پشت سر گذاشتیم خواستم به مناسبت و به خوشحالی این روز با شما هم صحبت شم.
بانو فکر می کنه من نمیام وبلاگش اما نه! هر روز صبح که میام سرکار اول وبلاگ بعد کار (اول ایمنی بعد کار :-) ) تک تک کامنت ها رو می خونم و چقدر مهربونی شما به من انرژی میده یه بار گفتم الانم میگم شما بخش مسلمی از زندگی ما هستید یک بخش به شدت دوست داشتنی!
می دونید دوستان! سرطان تجربه به غایت عجیبیه. بار اول که بانو مبتلا شد ما همه دستپاچه بودیم و باورش سخت بود برامون آخه چطور ممکنه ؟ اما خدا رو شکر با یه روحیه خیلی خوب به جنگش رفتیم و شکستش دادیم و همه ما مدیون خود بانو بودیم هیچ وقت گله نکرد هیچ وقت پریشون نشد.
اما بار دوم
می خوام کمی از بار دوم براتون بگم و از روزهای سختی که داشتیم. بعد از عمل جراحی و دادن نمونه به آزمایشگاه روزی که جواب پاتولوژی اومد با خوندن این جمله دنیا رو سرم خراب شد:
Infiltrating carcinoma with medullary features.
هی می خوندم دوباره می خوندم نه اشتباه نشده بود درست بود. آنقدر هول بودم که نمی تونستم معنی کلمات رو کنار هم بچینم نفوذ پذیری کارسینوما با ویژگی های مدولاری!
بماند چقدر سخت بود گفتنش به بانو... اون روزها روزی هزار بار آرزو می کردم کاش این بار من می گرفتم کاش دردها نوبتی بود کاش تمام سختی و درد بانو بیاد برای من . طاقت نداشتم دوباره بانو رو تو اون حال و روزها ببینم.
بگذریم چنان که روزگار می گذره!
زمستون 95 با تمام سختی هاش و جراحی های پی در پی اش که برای بانو داشت تموم شد.
نرم نرمک اینک میرسد بهار
خوش به حال روزگار...
با اومدن بهار اتفاق های خوب شروع شد
اول اینکه جلسات شیمی بازه ی کوتاه تری داشت و دارو عوارض خیلی خیلی کمتری نسبت به داروی سال 91 داشت.
دوم اینکه موهای بانو نریخت هر چند که عجله کرد و خودش رفت کوتاه شون کرد.
اما سوم و فکر کنم بهترینش. بانو درست تو برهه ای که فکرش درگیر روند درمان بود با عشق عمیق مردی مواجه شد که ...
تو بحبوحه ی انتخابات بود و شهر پر از شلوغی و بنفش ها همه جا سبزها زیر لوای اونها، دقیقا نمی دونم من و بانو برای چی رفته بودیم بهارستان. بانو گفت می خوام یه چیزی بهت بگم بیا بریم وسط میدون بشینیم
من: آخه بانو وسط میدون :-) همینجا بگو می شنوم.
دیگه همیشه حرف حرفه بانو رفتیم وسط میدون دمدمای غروب بود و هوای خوب و خنکی داشت. گفتم بگو عزیزم می شنوم.
قضیه مرد مهربون زندگی شو برام گفت و گفت که مدتیه دارن حرف می زنن تا بیشتر همو بشناسن.
دوستان حقیقت شو بخوایید لحظه اول ته دلم خالی شد و عمیقا نگران شدم نگران از اینکه اون مرد چطور با مساله پزشکی خواهرم برخورد می کنه و نکنه بانو این وسط آسیب روحی ببینه.
بانو گفت می خوام قبل از اینکه رابطه ام عمیق تر شه همه چیز رو بگم و اتفاقا من هم تشویق اش کردم. چون ازدواج شوخی نیست که.دو طرف همه چیز رو در مورد هم باید بدونن.
خلاصه خود شما هم در جریان هستید که بانو با مطرح کردن این مساله و مطمئن شدن از عشق آقا دوماد بللللله رو گفت. چقدر آقا داماد مرد مهربون و قابل احترامیه واقعا باید به والدینش تبریک گفت بابت تربیت صحیح شون.
دوستان من و بانو از بچگی خیلی خیلی بهم نزدیک بودیم مدرسه دانشگاه سرکار و... وقتی بانو مبتلا شد به این بیماری (باور کنید دوست ندارم حتی اسمشو بنویسم ) انگار کل وجود من از من گرفته شد دیگه هیچ چیزی خوشحالم نمی کرد این درد لعنتی آنقدر ما رو بهم نزدیک کرد روزهایی که بانو درد جسمی داشت روحم خراش برمی داشت و روزهایی که حالش خوب بود من خوشبخت ترین دختر دنیا بودم.
یه قول معروفی هست میگه اگر چیزی خوب تموم نشده بدونید هنوز آخرش نرسیده!
قصه ی ما هم داره خوب تموم میشه.
درمان بانو تموم شده حالش خوبه و به عروسی داریم نزدیک میشیم (آخ چی بپوشم؟) :-) برامون دعا کنید این روزهای خوب پایدار باشه.
از صمیم قلب آرزوی بهترین ها و سلامتی رو دارم برای اونهایی که دارن درمان میشن و برای همراهان دیگه چه آرزویی بهتر از این که قلبشون به همین مهربونی بمونه. واقعی ترین دوستان فضای مجازی دوسِتون دارم.
آبجی کوچیکه بانو.
به رسم خودم شعر زیر رو از نزار قبانی (شاعر محبوبم، شاعر عرب سوری) تقدیم میکنم به بانو و شما.
مست شو بانو
مست از من
آن چنان مست که دريا به رنگ گل سرخ درآيد
به رنگ شراب تيره
به رنگ خاکستري
به رنگ زرد
و چه زيباست
زني که در حضور شعر
تلو تلو مي خورد و
مست مي شود
من
در زيباترين نمود ام هستم
در درخشان ترين لحظات تمدن ام
آه
آن گاه تن به عشق مي سپارم
که متمدن شده باشم
بختي ديگر به من بده
تا تاريخ را بنويسم بانو
چرا که تاريخ
هرگز به تکرار خود برنمي خيزد
نزار قباني
از پست 461 ، تاریخ 25 آذر ماه نود و پنج در مورد ابتلای مجددم به سرطان پستان دست به قلم شدم!